مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
90
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خادم گفت : خداوند اسب ، پسر هيجده سالهء نيكو شمايلى است و از محتشم زادگان بازرگانان است . وزير چون اين بشنيد ، برخاسته ، سوار شد و بكاروانسرا بيامد . چون نور الدين ديد كه وزير بدان سو ميآيد ، برپاى خاست و پيش آمده ، سلام كرد . وزير از اسب به زير آمده ، نور الدين را در بغل گرفت و خود بنشست و او را نيز به پهلوى خود بنشاند و گفت : اى فرزند ، از كجا و چرا آمدهء ؟ نور الدين گفت : از مصر ميآيم و پدرم وزير مصر بود ، درگذشت . پس آنچه در ميان خود و برادر گذشته بود ، بيان كرد و گفت : اكنون قصد بازگشتن ندارم . بشهرهاى دور سفر خواهم كرد . چون وزير ، سخنان نور الدين بشنيد ، گفت : اى فرزند ، از پى هوا و هوس مرو و در هلاك خويشتن مكوش . نور الدين سر به زير انداخته ، هيچ نگفت . آنگاه وزير برخاسته ، نور الدين را بخانهء خويش برد و در محل نيكو جاى داد و گفت : اى فرزند ، مرا پايان عمر است و از فرزند نرينه بىنصيبم . دخترى دارم كه در نكوئى و شمايل ، ترا هميماند . بزرگان ، او را خواستگارى كردهاند . من ندادهام . ولى مهر تو اندر دلم جاى گرفته . ميخواهم كه دختر به تو كابين كنم . اگر دعوتم را اجابت خواهى كرد ، پيش ملك رفته ، بگويم كه پسر برادرم از مصر آمده ، تو او را بجاى من ، وزير خود گردان كه من پير گشتهام . نور الدين چون اين بشنيد ، سر به زير افكنده ، گفت : آرى . وزير شاد شد و بزرگان دولت و خردمندان بازرگانان را دعوت كرده ، با ايشان گفت كه : برادرم در مصر ، وزير بود و دو پسر داشت و مرا چنان كه دانيد جز دخترى نيست و برادرم با من پيمان بسته بود كه من دختر خويش بيكى از پسران او دهم . اكنون برادرم دانسته كه دختر درخور شوهر است ، پسر خود پيش من فرستاده . من نيز ميخواهم كه دختر به او كابين كنم . رأى شما درين كار چيست ؟ همگى رأى وزير پسنديدند ، شربت خورده ، گلاب بيفشاندند و از مجلس پراكنده گشتند . آنگاه وزير به نور الدّين ، خلعت فاخر پوشانده ، بگرمابهاش فرستاد . چون از گرمابه بدر آمد ، به پيش وزير شد . دست وزير را ببوسيد . وزير نيز جبين او را بوسه داد .